|
درد دلي با 5 شهيد گمنام شهر دليجان
|
امیدوارم با دقت مشاهده ووشعر را بخوانید واندکی تعمق کرده ونظرتون را برام ارسال کنید. یا حق

لطفا این شعر را تا آخر بخونید بعد قضاوت کنید...با سپاس.
کمیل شعر "بسیجی واقعی، همت بود و باکری"
تصویر شهید بزرگوار، حاج همت، قبل و بعد از شهادت. تصویر دلخراشی است. عذر میخوام بخاطر درج این عکس اسفناک اما معتقدم که باید این عکس ها را دید و همزمان با تصویر خانمهای طرفدار موسوی که سبزی نشانند مقایسه کرد. من که بعد از دیدن این عکس ها از بابت بی حرمتی به خون شهدا اشک در چشمانم حلقه زد و به سبب نادانی سبزی ها خنده ام گرفت. خوشا به سعادتت سردار .
یاد ندارم که همت، مسجد سوزونده باشه




نحوه ی قتل عام اراذل و اوباش(ببخشید مردم بیگناه!!!) به این صورت بود که اونا با سپرهای خودشون مانع اصابت سنگ های پرتاب شده توسط سبزی ها، به سر و صورت خود می شدند .........
خدايا...
مكش اين چراغ افروخته را و مسوز اين سوخته را و مَدَر اين پرده دوخته را و مران اين بنده آموخته را.
معبودا، در اين دنيا مصيبت كردم. دوست تو محمد(ص) غمگين و دشمن تو ابليس شاد شد. اگر فردا عقوبت كني باز دوست تو محمد(ص) غمگين و دشمن تو ابليس شاد ميشود.
خدايا، تو اندوه بر دل دوست منه، و تو شادي به دشمن مده.
معشوقا، اگر بپرسي حجت ندارم و اگر بسنجي بضاعت... و اگر بسوزاني طاقت.
بارالها، اگر مرا به جرم بگيري، ترا به كرم بگيرم و (حاشا كه)كرم تو از جرم من بيشتر است.
الهي، اگر دوستي نكردم دشمني هم نكردم. گريخته بودم، تو خواندي و بر خوان خود نشاندي
بد جوری دلم گرفته
یا از زیادی گناه
یا از غفلت از شهدا
نمی دونم
ولی شدیدا التماس دعا
سردار سرتيپ پاسدار نور علي شوشتري در سال 1327 در روستاي سر ولايت شهرستان نيشابور به دنيا آمد.
وي كه از فرماندهان پر افتخار و يارگاران نامدار دفاع
مقدس محسوب مي شود در دوران قبل از انقلاب با ارادت ويژه اي كه نسبت به
مقام معظم رهبري حضرت آيت الله العظمي خامنه اي داشت و به طور مرتب در
جلسات ايشان شركت مي نمود و بدين طريق با فضاي مبارزه ارتباط داشت. در
دوران بعد از انقلاب و مخصوصاً در زمان دفاع مقدس نيز در عمليات هاي مختلف
- خصوصاً در جبهه جنوب - حضور فعال داشت.
سردار شوشتري كه افتخار همرزمي شهيدان بزرگواري همچون شهيد باكري و شهيد
برونسي را در كارنامه زرين خود دارد در اكثر عمليات ها با مسئوليت هاي
مختلف به ويژه فرماندهي محورهاي عملياتي حضوري فعال داشت كه هفت بار جراحت
شديد و تحمل رنج و درد ناشي از آن ماحصل اين حضور فعال و مخلصانه بود و
بدين ترتيب افتخار جانبازي را چون برگ زرين ديگري براي كتاب زندگي سراسر
مجاهدت او به ارمغان آورد.
با وقوع عمليات مرصاد وي به توصيه مقام معظم رهبري مسئوليت اين عمليات
غرور آفرين را بر عهده گرفت و به نقل از شهيد صياد شيرازي فرماندهي خوبي
از خود به نمايش گذاشت تا جايي كه در تماس مرحوم حاج سيد احمد خميني با وي
و ابلاغ گزارش پيشرفت عمليات توسط آن مرحوم به امام خميني (ره)، حضرت امام
خطاب به سردار شوشتري مي فرمايند: "در اين دنيا كه نمي توانم كاري بكنم.
اگر آبرويي داشته باشم در آن دنيا قطعاً شما را شفاعت خواهم كرد. "
فرماندهي لشگر5 قرارگاه نجف، قرارگاه حمزه و جانشيني فرمانده نيروي زميني
سپاه بخشي از مسئوليت هاي اين فرمانده بزرگ و شهيد والا مقام است. وي از
اول فروردين 88 نيز با حفظ سمت، فرماندهي قرارگاه قدس زاهدان را عهده دار
شد و موفق گرديد با تلاشي پيگير و مجاهدتي خستگي ناپذير ايجاد اتحاد بين
طوايف شيعه و سني را در اين استان به افتخارات خود بيفزايد.
سردار شهيد نورعلي شوشتري كه سال هاي متمادي منصب خادمي افتخاري بارگاه
ملكوتي امام رضا را نيز عهده دار بود بارها در جمع همرزمانش گفته بود:
آرزو دارم در ميدان جنگ باشم و به شهادت برسم و جسم ناقابلم در راه خدا
تكه تكه شود.
سردار شوشتري جانشين فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و
فرمانده قرارگاه قدس كه در تدارك برگزاري همايش وحدت سران طوايف در استان
سيستان و بلوچستان بود صبح دیرور در اقدامي تروريستي به فيض شهادت نائل
آمد.
سردار شهادت مبارک
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
وما هنوز جامانده ایم ...

شبای جمعه که میشه
دلا بهونه میگیره
هر کی میاد سر یه قبر
ازش نشونه میگیره
یکی سر قبر پدر
یکی کنار مادرش
یکی کنار خواهر و
یکی پیش برادرش
امایه مادرغمگین و آرام
میاد کنارشهید گمنام
یه جعبه خرما برای
فاتحه خونی میاره
آرو میاد میشینه و
سر روی سنگش میذاره
میگه تو جای بَچمی
گوش بده به حرفای من
از بس که اینجا اومدم
درد اومده پاهای من
آخر نگفتی کسی رو داری
یاکه مث من بی کس و کاری
مگه تو مادر نداری
برای تو گریه کنه
غروب پنجشنبه بیاد
به قبرتو تکیه کنه
غصه نخور من مادرت
منم همیشه یاورت
نمیذارم تنها بشی
مدام میام بالا سرت
از تو چه پنهون
یه بچه دارم
چند ساله از اون
خبر ندارم
آخ که دلم برات بگه
از پسرم یه خاطره
موقع جبهه رفتنش
ساعتی که میخواست بره
از اون لباس خاکی و
از اون پیام آخرش
هرقدمی میرفت جلو
نگا میکرد پشت سرش
دیگه نیومد
رفت ناپدید شد
چشام به درب
خونه سفید شد...
دیگه از اون روز تا حالا
منتظر زنگ درم
بس که دلم شور میزنه
نصفه شب از خواب میپرم
کاشکی بود و نگاه میکرد
یزید سرش رفت بالا دار
سزای اعمالشو دید
لکه ننگ روزگار
من مطمئنم الآن اگر بود
سرگرم شادی از این خبر بود..
او شبی که نشون میداد
صدام چشاشو بسته بود
یادم اومد لحظه ای که
دل مارو شکسته بود
روزایی که نمک میریخت
روداغ قلب پدرا
داغ برادر میگذاشت
رو سینه برادرا
الحمدلله
دعام اثر کرد
سوی جهنم
عزم سفرکرد...
***
بسه دیگه خسته شدی
دوباره خیلی حرف زدم
با اینکه قول داده بودم
امابازم گریه شدم
با صد امید و آرزو
مادر مفقود الاثر
بلند شد از کنار قبر
شاید براش بیاد خبر
چند ساله مادر...
کارش همینه...
خبر نداره..
{بچه اش همینه...}
سلام بر آن روز که زاده شدید.... سلام بر آن ایام نورانی که زیستید و سلام بر آن لحظات شیرین وصال که به معشوق پیوستید.
شما که رفتید، خونِ میز در رگ هایمان دوید و هرکدام جزیی از صندلی هایمان شدیم و « الهیکم التکاثر»، روشن ترین آیه ای که سلوک ما را به تفسیر می نشست.
شما که رفتید، « ارتشا»، در زیر سایه ی قانون نشست و ماشین کهنه ی « باج» روغن تازه خورد.
شما که رفتید، « فقر» دوباره ننگ و عار شد و « تجمل»، افتخار.
شما که رفتید ارزش پول هم سقوط کرد و اقتصاد، ان قدر سقوط کرد که درست در « زیر بنای هستی ما» قرار گرفت.
ارزش پول اکنون آن قدر کم شده است که با آن فقط انواع مناهی و ملاهی و فسق و فجور را می تونا مرتکب شد. البته با پول، مکه هم می توان رفت. وارد دانشگاه هم می توان شد. سربازی هم می توان نرفت. ولی عمدتا کارهای بد با پول عملی تر است. با پول می توان عرق خورد، عربده کشید و احترام دید.
با پول می توان فرهنگ شاهنشاهی را زنده کرد. با پول می توان مجالس طاغوتی را دوباره رونق بخشید.
ارزش پول کم شده است. با پول، فوقش بتوان از چنگال قانون گریخت، فوقش بتوان بر سر سبیل قانون نقاره زد، فوقش بتوان « قانون» نوشت؛ ولی از « شفا» خبری نیست...
اکنون صحبت از کربلاست، اما، زیارت حسین(ع) در زیر سایه ی یزید(لع).
شما که رفتید، شما که از سنگرها پرکشیدید، سمت و سوی نگاه هنرمندان ما نیز، از سنگرها به گیشه ها برگشت. آن دست ها که تصویر شهید می کشید، به سوپرا، به شارپ رسید و رنگ فرهنگ غربی را میهمان دیوارهای شهرمان کرد.
--------------
شما رفتید:
اکنون که سخن گفتن از حوض و فواره و چمن و گلدان، مطلوب تر است از عشق و جبهه و جنگ و عرفان؛
اکنون که در معرض تهاجم دشمن، خانه از پای بست رو به ویرانی ست و بحث های اصلی، رنگ و نقش و نگار ایوان!!!
تقدیم به آنهایی که...

داره تموم میشه!!!
نمی دونم چطور 8سال دفاعی مقدس که آمیخته میشه با خون هزار ستاره درخشنده در یکهفته توصیف کرد !؟
دل هوای جنوب کرده :
نوایی به گوشم می رسد :
گوش فرا بده ای جان !!!
نسیمی جان فزا می آید
بوی کرب و بلا می آید
-------------------------------------------------------------------------------
بهانه ایی بود که بگویم ولی قلم یاریم نکرد اما فریاد می زنم :
شهدا شرمنده ایم !!!
جسمتان بوي خميني ميدهد
بوي گلهاي حسيني مي دهد
هر گلي از کربلا بوئيدني است
استخوانهاي شما بوسيدني است
------------------------
به بهانه هفته دفاع نوشتم!!!دفاعی مقدس !!!
باز دلم هوای کربلای ایران را کرده!
پس بسم الله...
آن روزها،
بوي سير ميآمد
و وضعيت قرمز بود
ايستاديم
در بُهت دشت
و در ميانة سنگر
چون سپر،
در هجوم قهر،
براي شهر!
با هر تركشي
كبوتري پر كشيد
و لالههاي خونينبال
در آنسوي خاكريز،
دپو شدند!
در درياي خون
لبريز باور شديم
و در راه داور
در خون شناور!
صدها هزار پاره به معراج رفتيم
و براي صدها هزار كبوتر خونينبال
دست تكان داديم
تا وضعيت شهر قرمز نمانَد
ـ و نماند!
---
اين روزها
بوي فراموشي ميآيد
و وضعيت زرد است
و كس نميداند كه عزت
ـ چه بهايي داده است،
كه رهايي زاده ست
خيلي نامرديم
راه را گم كرديم
آتش سرد شديم
از وفا طرد شديم
معدن درد شديم
يادمان رفت كه خرج تو و من گشته شهيد
...
مدتها بود كه فكر ميكردم كه شهدا كاري به كارمان ندارند و آب و هواي تهران بوي سير ميدهد و فكر ميكردم:
آنجا كه ز مردمش كند عشق شكايت، اينجاست
شهري كه بود جرم در آن، عشق ولايت، اينجاست
با اينكه وفا، زينت هر كنگره در عرش برين است
آنجا كه كشد مهر و وفا، درد خجالت، اينجاست
با اينكه فزايندة شور است و چو آتش بود اين عشق
جايي كه كند روح تو احساسِ كسالت، اينجاست...
ميديدم كه سرداران بيپلاك ديروز، جانبازان بيدرصد امروزند و اينكه مدتهاست در شهرها، ميهماني از ملكوت نداريم و روزمرگي دمار از روزگارمان را درميآورد و حتي تا ديروز در پاسخ هر سؤالي فقط ميگفتم: «ماسكو بزن، شيمياييه!»... ديدم پردهنويسهاي متعددي از پيامها و وصيتنامههاي شهدا در اطراف و اكناف ميدان نصب است و ديدم:
اگر مشتي پلاك و استخواناند
رموز هستي و جانِ جهاناند
چو خوني در رگ هستي، رواناند
چو جان، در جسم اين امت نهاناند
نشان دولت صاحب زماناند(عج)
از اين دشمن چنين در انكسار است
و گفتم:
كجا آگه شما، از حال ماييد
كبوترهاي خونينبالِ ماييد
صلابت در دلِ خوشحالِ ماييد
كمال شوكت امسال ماييد
در اين دنياي دون، تكخال ماييد
بيائيد، امتي در انتظار است...
در طواف شهدا بودم و در پرواز كه چشمم بر روي تابلوي سردر سينماي نبش ميدان خيره ماند كه:
به علت روز سوگواري سينما تعطيل است... و تابلوي اكران سينما كه:
در شهر خبري نيست، هست!
خشكم زد، يك لحظه آرزو كردم كه ايكاش ميتوانستم زير آن اضافه كنم كه: «و اغلب هيچوقت هم نبوده است!» بوده است؟
و يا اين پرده را بردارم و بهجاي آن بنويسم:
كنون، فصل رهايي، فصل كار است
كوير تشنه در فكر بهار است
شهيدان عزمتان، آموزگار است
چو نورِ مشعلي در شامِ تار است
شهادت اصلِ رمز اقتدار است
بياييد، امتي در انتظار است
بياييد، امتي در انتظار است
ما احمدی نژادی و شمشیر زاده ایم
تاپای جان به پای سید علی ایستاده ایم

